دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
📄
درمناظره علمی بررسی شد؛ / نقد فلسفه از منظر موضوع و غایت (جلسه دوم)
۲۳۱۹ بازدید
نقد فلسفه از منظر موضوع و غایت (جلسه دوم)

کفایت فلسفه کنونی بدون نیاز به فلسفه‌های مضاف

مدرسه نواب ـ فلسفه، علمی ضروری بوده و اساسا مکتبی که فلسفه نداشته باشد نه قدرت تفاهم با بیرون را داشته و نه قدرت ایجاد انسجام درونی دارد. سؤال این است: فلسفه‌ای که می‌تواند چنین کاری بکند چیست که بحثی صغرایی محسوب می‌شود.


گزارش تصویری

 

 

به گزارش خبرنگار روابط‌عمومی مدرسه علمیه عالی نواب، جلسه دوم از مناظره علمی اقتضائات کاربردی شدن فلسفه در عینیت، با حضور حجت‌الاسلام محمدحسن وکیلی، استاد فلسفه حوزه علمیه به عنوان مدافع و حجت‌الاسلام علی محمدی، پژوهشگر گروه اصول فرهنگستان علوم اسلامی به عنوان مخالف، پنج‌شنبه 28 فروردین در این مدرسه برگزار شد.

 

بنابر این گزارش، ابتدا حجت‌الاسلام علی محمدی در ادامه بحث جلسه قبل به نکاتی اشاره کرده و اشکالاتی را طرح کرد که مشروح آن را می‌خوانید:

این مناظره بر اساس علوم کاربردی است و اگر ادعا شود که فلسفه صدرایی کارایی ندارد یعنی نسبت فلسفه صدرایی با علوم انسانی کاربردی بررسی شده، نه اینکه فلسفه در 400 سال عمر خود کارایی نداشته و یا علم کوچکی است. از طرفی این بحث یکی از مطالبات جدی رهبر انقلاب اسلامی در کنار فقه حکومتی است و ایشان تأکید دارند که فلسفه نباید از حوزه‌های علمیه کنار گذاشته شود.

از منظر فرهنگستان، فلسفه ضروری بوده و اساسا مکتبی که فلسفه نداشته باشد نه قدرت تفاهم با بیرون را داشته و نه قدرت ایجاد انسجام درونی دارد، پس بحث این است که فلسفه‌ای که می‌تواند چنین کاری بکند چیست که بحثی صغرایی محسوب می‌شود. همچنین باید دانست که هدف از این جلسات گفتمان‌سازی است، البته فرهنگستان مکتبی فلسفی نبوده و هنوز در حد مبنا است اما نگاهی متفاوت دارد و چنین جلساتی باعث ایجاد انسجام فکری و وحدت مسئله است.

 

تقسیم‌بندی علوم

علوم به تبع یونان باستان سه طبقه‌بندی‌ رایج دارد: اول اینکه به دو بخش حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم می‌شود. در بخش عملی شامل اخلاق، تدبیر منزل و سیاست بوده و در بحث حکمت نظری به فلسفه یا الهیات به معنای عام، طبیعیات و ریاضیات تقسیم می‌شود. دوم اینکه به سه بخش عقلی، نقلی و تجربی تقسیم می‌شود که از سه ناحیه غایت، موضوع و روش قابل تفکیک است. تقسیم‌بندی سوم نیز تقسیم علوم به حقیقی و اعتباری است.

 

فرق فلسفه و رابطه آن با علوم دیگر

فلسفه از بحث غایت با علوم تجربی متفاوت است زیرا غایت آن تمییز حقایق از وهمیات بوده و ناظر به احکام کلی درباره موجودات است، اما غایت علوم تجربی کشف روابط بین موجودات خاص است. فلسفه در ناحیه موضوع نیز عام بوده و حیثی عام را بررسی می‌کند، اما احکام خاصی که هر شیء دارد به عهده علوم دیگر است.

طبق تعریف بالا، خدماتی بین فلسفه و علوم دیگر برقرار است که بزرگان آن را دارای چند سرفصل می‌دانند. اول اثبات موضوع علوم است، یعنی فلسفه علمی است که موضوع خودش بدیهی بوده و به اثبات موضوعات علوم دیگر می‌پردازد. دوم اینکه فلسفه کبراهایی را به دست می‌دهد که در استدلال‌های علوم دیگر استفاده می‌شوند و صغراهای آن از علوم تجربی به دست آمده و احکامی کلی استنباط می‌شود. سوم با توجه به غایت فلسفه یعنی تکامل نفس، مسائلی مثل تهذیب نفس را پوشش می‌دهد.

 

اشکالات

اشکال اول به اصل طبقه‌بندی علوم است. هر طبقه‌بندی در علوم پیش‌فرضی دارد و ممکن است به دلیل عقلی محض بودن، دایره وسیعی نیز داشته باشد اما سؤال این است که با چه توجیهی می‌توان حیث‌های مختلفی برای یک تقسیم قرار داد؟ در گذشته، امور خارجی بستری برای حیثیت‌های متعدد در نظر گرفته می‌شد که فلسفه حیث عام آن را بررسی می‌کند و بقیه را به علوم دیگر واگذار می‌کند. سؤال این است که چرا چنین تقسیمی درست است مخصوصا اینکه می‌توان ثابت کرد فلسفه‌ای که چنین نگاهی دارد نمی‌تواند رسالت خود را انجام داده و ایفای نقش کند.

توضیح اینکه در فلسفه اموری عام آمده که از موجود شروع شده و مسائل دیگری را شامل می‌شود و در طول زمان در فلسفه قوام پیدا کرده است مثل وحدت و کثرت، حرکت، علیت و قانون و نیز علم. اگر بتوان اثبات کرد که این فلسفه اصولی را تولید می‌کند که نمی‌تواند نقش پشتیبان برای علوم عامه‌ای را ایفا کند که علوم کاربردی به آن نیاز دارد، بحث تمام می‌شود.

توضیح اینکه در بحث وحدت و کثرت، مبنایی می‌تواند آن را بین امور اصیل و منشأ اثر در خارج توصیف کند که تشکیکی باشد و تشکیک یعنی کثرت و وحدت هر دو حقیقی هستند که از آن دو قرائت است: برخی معتقدند تشکیک هم در امور عرضی جاری است و هم در امور طولی مثل علت و معلول و برخی معتقدند فقط در امور طولی برقرار بوده و بین افراد یک کلی برقرار نیست.

از طرفی، علوم کاربردی ناظر به حیثیت‌های خاصی هستند که واقعیت دارند، هر چند ممکن است مفاهیمی که از آن به دست می‌آید ماهیتی باشد، مثلا اثر نقدینگی بر تورم امری واقعی است و از وجودی سرچشمه گرفته است، بر مبنای تشکیک این بحث چگونه مورد مطالعه قرار می‌گیرد؟ پس اگر تشکیک نمی‌تواند پاسخگو باشد باید در آن تجدید نظر کرد.

مثال دوم حرکت است که در امور جسمانی در ذات صورت گرفته، سیال بوده و بُعد چهارم جسم است. یعنی هر حرکت حقیقی که در امور اصیل اتفاق می‌افتد، خروج از قوه به سمت فعل به شیوه تحول در جوهر است. حال در امور کاربردی مثلا تربیت در آموزش و پرورش، تحلیل حرکت جوهری برای تحلیل پدیده تحول فرد چه دستاوردی دارد؟ آیا می‌توان ذاتی برای جامعه فرض کرد؟ هدایت اجتماعی یعنی ایجاد تغییر واقعی در هویتی جمعی بر اساس این مبنا چگونه شکل می‌گیرد؟

اینها امور عامه‌ای است که علوم کاربردی به آن وابسته است و فلسفه صدرا که این امور را بررسی می‌کند تناسب ضعیفی بین این امور عامه و علوم انسانی برقرار کرده است.

 

امور واقعی از هم منفک نیست

باید دانست، فرهنگستان نمی‌گوید که علوم کاربردی را باید جزء فلسفه قرار داد، یعنی علمی شامل و جامع درست کرد. بحث در مورد دغدغه امتداد فلسفه است که وقتی از طرف رهبر انقلاب مطرح شد یکی از نهادهای پیگیر آن صدرائیون بودند. بحث بر سر امکان جریان فلسفه و امتداد فلسفه در عینیت است. یعنی اگر می‌خواهد امتداد یابد باید برخوردار از ویژگی‌هایی باشد که در فلسفه صدرایی کم‌رنگ است. همچنین فرهنگستان، فلسفه را به صورت روش مثل علم منطق فرض نمی‌کند.

با این مقدمه، چه رابطه‌ای بین امور عام حقایق و اتفاقات جزئی خارجی وجود دارد؟ اگر ادعا این باشد که با فلسفه صدرا بحث‌هایی مثل طلاق و صادرات و واردات را نمی‌توان حل کرد و نیاز به فلسفه‌های مضاف است نیز این سؤال پیش می‌آید که امور واقعی از هم منفک است؟ نمی‌توان گفت تحلیلی عام داریم مثل حرکت جوهری که نمی‌تواند پدیده‌ها را بررسی کند، پس این حرکت به چه کار می‌آید؟ باید توجه کرد، اینکه موضوع فلسفه موجود است قید مطلق ندارد که فقط واجب را شامل شود.

 

رابطه اعتباریات و حقایق

رابطه بین اعتباریات و حقایق نیز بحثی مهم است. تصویری وجود دارد که علوم انسانی را تجویزی یا اعتباری نام می‌گذارد که نگاه کاملی نیست، زیرا درست است که علوم انسانی در نهایت تجویز می‌کنند ولی به این معنا نیست که همه هویتشان اعتباری باشد، درست است که بخشی از علوم انسانی مثل روانشناسی توصیه و راهکار دارد اما بخش بزرگتری از آن توصیفی است مثل بحث از جامعه مطلوب.

پس اگر فلسفه و امور عامه نتواند مبنا برای توصیفات در علوم انسانی قرار گیرد و تجویزات یعنی رابطه بین وضعیت موجود و وضعیت مطلوب را پوشش ندهد و نیز اگر بین اعتبار و هستی‌شناسی گسست باشد، نسخه‌نویسی علوم انسانی مبتنی بر فلسفه نخواهد بود.

همچنین اینکه اعتباریات را به این برگردانیم که مابه‌ازایی دارد یا خیر نیز نوعی تعریف در اعتباریات است که با همین تعریف نیز فلسفه کارایی نخواهد داشت. آیا تأثیر و تأثّر بین پدیده‌های خارجی واقعی نیست؟

 

تغییر موضوع فلسفه

این ادعا که موضوع فلسفه دست نخورده، درست نیست، زیرا برخی از صدرائیون نیز پیگیر نظریه امتداد فلسفه در عینیت و تغییر موضوع فلسفه‌ هستند ولی در عین حال ادعای تغییر اصل فلسفه را هم نکرده‌اند.

 

لزوم بازخوانی میراث فلسفی

اینکه ادعا شود چون فلسفه امتداد پیدا نکرده دیگر نمی‌تواند امتداد پیدا کند اشتباه است و باید تلاش کرد که آن را در علوم انسانی جاری کرد که نیازمند ارزیابی از ظرفیت‌های درون این علم است. سؤال نیز این است که آیا ظرفیت موضوع که منجر به بحث‌هایی در باب هستی‌شناسی شده است، کفایت کرده و می‌تواند پاسخگو باشد؟

مثلا کارهایی که در آموزش و پرورش انجام می‌شود، علت‌های اعدادی است و تأثیرها به مبادی عالیه شیء برمی‌گردد. آیا در هر ظرف اعدادی هر علت عالیه‌ای اثر می‌کند؟ اگر اثر می‌کند کلا بحث مفهوم اداره دینی یک جامعه منتفی است زیرا ربطی به جامعه ندارد و دست خدا است. اگر اثر ندارد نیز بحث منتفی است.

در اینکه فلسفه صدرایی برای حل مشکلات الهیاتی پا به عرصه گذاشت شکی نیست و مسئله این است که بعد از انقلاب اسلامی، بازخوانی میراثی فلسفی در مسئله‌ای که به آن مبتلا شده‌ایم یعنی اداره حکومت چگونه است؟ اما این ادعا که ملاصدرا باید انقلاب اسلامی را نیز لحاظ می‌کرد درست نیست. پس باید بحث کرد که آیا می‌توان بخشی از آن را تغییر داد که این معزل حل شود؟

 

نکته پایانی

امروز نیاز این است که علوم کاربردی را متفاوت از علوم گذشته بازخوانی کنیم. در تحلیل فلسفه قدیم تصور این است که علوم کاربردی نیز مبتنی بر استقراء است و برای آن بحث از اعتبار می‌شود. یعنی مقدماتی می‌آمد و به کبرایی فلسفی متصل می‌شد. اما در فلسفه غرب اصلا کسی به استقراء نپرداخته و نظریات بر اساس مشاهدات پدید می‌آیند. اینکه تصور شود در پروژه‌های تحقیقاتی می‌توان کبراها را استخراج کرده و به عنوان مقدمه در استدلال‌های علوم انسانی جایگزین کرده و بعد آن را دینی کرد، مسیر درستی نیست. اگر ادعا این باشد اساسا باید در حضور فلسفه در علوم انسانی از اساس بازنگری کرد.

 

قوام هر علم به موضوع آن است

در ادامه این نشست دو ساعته، حجت‌الاسلام محمدحسن وکیلی نیز به بیان نظر خود در خصوص جاری شدن فلسفه در عینیت پرداخت که مشروح آن را می‌خوانید:

تقسیم‌بندی مرسومی که به یونان باستان نسبت داده شد، بر اساس پیش‌فرضی است که در یونان باستان تصور می‌شده علم باید برهانی باشد. برهان نیز عبارت است از استدلالی که یقینی بوده و ضرورت داشته باشد و طبیعی است که در حوزه‌های خاصی اجرا می‌شود. همچنین در هر برهانی، محمولات همیشه عرض ذاتی برای موضوع است که با تحلیل این اعراض مجموعه‌ای از گزاره‌ها و علم تولید می‌شود.

بر اساس این نگاه قوام هر علمی بر اساس موضوع آن خواهد بود و موضوع هر علمی برای آن علم ضرورت به شرط محمول دارد، یعنی مثلا اگر موضوع طبیعیات جسم است، نمی‌توان علم طبیعیاتی درست کرد که موضوع آن جسم نباشد، حکمت اعلی یا فلسفه که از هستی یا موجود بحث می‌کند، «موجود»، ذاتی آن است و بر این اساس فوایدی برای آن ذکر می‌شود مثل اثبات موضوع علوم یعنی بحثی برهانی نه طبیعی و فیزیکی.

امروز که علوم از برهانی بودن فاصله گرفته در بسیاری از موارد فرض‌هایی در نظر گرفته می‌شود، مثلا فرض می‌کنند که جسمی هست و بر اساس آن فیزیک را می‌خوانند. اما در گذشته می‌گفتند در فیزیک نیاز به اثبات جسم با برهان است که با فلسفه ثابت می‌شود. با این نگاه فلسفه علمی است که از احوال موجود بحث می‌کند و نمی‌توان فلسفه‌ای را تصور کرد که موضوع دیگری داشته باشد.

 

کلمه فلسفه دو اطلاق دارد

در دوره معاصر، فضای عمل‌گرایی رواج پیدا کرده و علمی مثل اصول بر اساس غایت در نظر گرفته می‌شود که در این صورت می‌توان در هر علمی، موضوعی را یافت که غایت آن را تأمین کند. مثلا فلسفه چون عبارت است از دانشی که از مباحث کلی بحث می‌کند، می‌توان گفت که موضوع کنونی یعنی موجود، این غایت را تحصیل می‌کند یا خیر،‌ وگرنه در فضای سنتی اصلا طرح چنین بحثی اشتباه است، زیرا بحث از وجود و عدم خود فلسفه خواهد بود.

بنابراین کلمه فلسفه گویا دو اطلاق دارد. در جهان اسلام همیشه موضوع‌محور بوده، بر اساس محتوا تعریف می‌شده و غایات متعددی داشته است، مثلا تمییز حقایق از وهمیات یا پاسخ به دغدغه‌های اصلی بشر و این قبول غایات مختلف به دلیل این است که ملاک وحدت آن موضوعش است.

ولی در جهان غرب به صورت مشترک لفظی به شکل دیگری استفاده شده و به عنوان روش در نظر گرفته می‌شود. مثلا فلسفه هگل، نظام هستی‌شناسی هگل و علم مدونی نیست که بتوان بر اساس آن هستی را شناخت، بلکه او نکاتی را کشف کرده که به وسیله آن می‌توان در علوم دیگر کارهایی کرد، یعنی ابزاری مثل منطق است که به عنوان فهم خواهد بود نه علم.

 

بحث کارآمدی، لفظی است

نگاه فرهنگستان نیز چنین چیزی است که ذاتی فلسفه را غایی و کارآمدی می‌دانند که استدلالشان درست خواهد بود، یعنی فلسفه موجود که آثاری خاص ندارد باید اصلاح شود. تالی این حرف درست است که فلسفه توقعات را برآورده نمی‌کند و این اعتراض به فلسفه نیست، بلکه واقعیت است. اما تمام کلام در ملازمه بین تالی و مقدم است که اگر فلسفه موضوع صحیحی داشت باید در علوم کاربردی نتیجه می‌داد. مثل اینکه گفته شود اگر علم نحو کنونی صحیح بود باید مشکلات اجتماعی را حل می‌کرد در صورتی که نحو اصلا هویت حل مشکلات را ندارد، این نحو در جای خود صحیح است که در سلسله استنباط یک فقیه گوشه‌ای از کار را گرفته است.

بنابراین این بحث لفظی است، یعنی باید اول مشخص شود که از فلسفه چه توقعی داریم. فلسفه علمی است که توضیحاتی از نظام عالم ارائه می‌کند و پایه‌هایی برای علوم دیگر ایجاد کرده است و بیش از این نیز وظیفه ندارد. اینکه در دنیای غرب فلسفه در عینیت استفاده شده و در خدمت جامعه است نیز به این دلیل است که آنها فلسفه‌های مضاف دارند که در اسلام نبوده است. مثلا رهبر انقلاب گاهی می‌فرمایند، باید امتداد فلسفه اسلامی را در غالب فلسفه‌های مضاف ایجاد کرد. یعنی اگر فلسفه می‌خواهد خدمتی کند باید چند واسطه داشته باشد مثل علم نحو.

اگر منظور فرهنگستان این است که فلسفه مضاف نداریم و فلسفه صدرایی کافی نیست، بسیار صحیح است که بزرگان نیز به دنبال آن هستند، اما اینکه این واسطه‌ها جزء فلسفه بوده‌اند و باید فلسفه را خراب کرد، دعوایی مبنایی بر اساس تعریف فلسفه به غایت یا موضوع است.

 

جواب یک سؤال

گاهی سؤال این است که فلسفه اگر توانایی جریان در عینت را داشت تاکنون جریان یافته بود، اما این سؤال را می‌توان به دو نحو مطرح کرد، اول انتظار این است که فلسفه به تنهایی مدیریت کند و چون مدیریت نکرده پس کارایی ندارد که نقص آن می‌تواند به مجریان آن نیز برگردد، دوم سؤال از اینکه فلسفه با امتدادهایش باید مدیریت کند که اگر نکرد دو احتمال دارد: یا قابلیت امتداد نداشته و یا کسی نتوانسته است آن را امتداد دهد.

 

حقایق و اعتباریات چیست؟

ظاهرا تعریف فرهنگستان از حقایق و اعتباریات کمی متفاوت است. اینکه مفاهیم دستوری و انشائی اعتباری باشد، مورد قبول است، ولی سلسله قضایایی هم هست که هویت گزارشی و صدق و کذب دارند که در نگاه فلسفه هر گزاره خبری حقیقی نیست و معیار حقیقت، گزارشی بودن نیست، بلکه ملاک این است که از چه چیزی گزارش می‌کند. یعنی تقسیم حقیقی و اعتباری معادل انشائی و اخباری نیست. حکما می‌گویند اگر قضایای اخباری از امور واقعی و حقیقی گزارش می‌کنند مسئولیتشان با فلسفه است ولی اگر از اموری که ریشه در نوعی قرارداد دارد گزارش می‌کنند اعتباری بوده و وظیفه فلسفه نیست، پس همانطور که نحو نمی‌تواند به تنهایی طلاق را حل کند، فلسفه نیز نمی‌تواند.

وحدت و کثرت و علیت و مسائل دیگر در خیلی از موارد حضور دارند اما گاهی علیت حقیقی است و گاهی اعتباری که در اعتباریات بر عهده حکیم نیست زیرا حکیم برای جهان‌بینی آمده‌ است. البته برخی از بزرگان در این زمینه احساس نیاز کرده و به دنبال کشف رابطه بین حقایق و اعتباریات بوده‌اند که دانشی جدید تولید کنند تا بتوان از علیت حقیقی، اعتباریات را تولید کرد. پس باید اول در مسئله حقیقت و اعتبار به توافق رسید، بعد دانشی را تأسیس کرد که بین حقایق و اعتباریات پیوند ایجاد کند که علامه طباطبایی نیز کمی وارد این بحث شده‌اند.

 

مراحل علوم انسانی

پس علوم انسانی سه مرحله دارد: پیش‌فرض‌هایی که علوم مسلم است و فلسفه کنونی آن را تأمین می‌کند، توصیفاتی که از امور اعتباری است و تأمین آن به عهده رابطه فلسفه با امور اعتباری است و نیز امور دستوری که خروجی بوده و بحث صدق و کذب در آن منتفی است و به صورت برنامه خواهد بود.

شاید بتوان فلسفه را برچیده و علمی جدید تأسیس کرد که حتی اسم آن را نیز می‌توان فلسفه گذاشت ولی دیگر موضوع آن موضوع قبلی نیست، زیرا نمی‌شود فلسفه باشد و موضوعش هستی‌شناسی نباشد. البته این به معنی مبارزه با عقل‌گرایی نیست بلکه یعنی موضوع‌محور بودن فلسفه، عوض شده و غایت‌محور تعریف شود.

 

نکته پایانی

باید توجه کرد که علل اعدادی با هم روابط واقعی دارند، اما تعبیر علیت در مورد آنها حقیقی نیست، مثلا حکیم به رابطه دارو با شفا یافتن علیت نمی‌گوید بلکه آن را رابطه‌ای تکوینی می‌داند، قضیه از علم مطلق به علم خاص تبدیل می‌شود و از هویت فلسفه خارج است. فلسفه تنها به این سؤال پاسخ می‌دهد که چرا گاهی دارو موجب شفا شده و گاهی نمی‌شود.

همچنین اینکه اول مشاهده باشد و بعد دلیل یا برعکس در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی‌کند و کبراهای کلی باز هم مورد نیاز خواهد بود، چه در تولید اولیه و چه در تأیید و اثبات.

  • (۰) دیدگاه
  • نام شما
    دیدگاه شما [ضروری]
    ايميل شما
    كد داخل تصویر را وارد نمایید [ضروری]
    (بارگذاری تصویر ديگر)
👥
گفت‌و گوها
گزارش نشست
ارتباط با ما

آدرس: مشهد مقدس، حرم مطهر رضوی‌(علیه‌السلام)، خیابان آیت‌الله شیرازی، جنب مسجد ملاهاشم

تلفن: 32259559/ 32214133-051

رایانامه: news@h-navvab.ir

ارسال پیام
اشتراک خبرنامه
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روابط‌عمومی مدرسه علمیه عالی نواب مشهد است.